مرتضى راوندى

204

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

با كمال صراحت ، براى نشان دادن سازمان آشفته قضايى آن ايام مىنويسد : « احكام ملتى و دولتى از اعتبار افتاده ، يك حكم در دست كسى نيست كه ناسخ آن در دست مدعى نباشد . » سينكى از منشيان خوش‌نويس عهد ناصرى و شاهكار او كشف الغرايب يا رساله مجديه است . اينك گزيده‌يى از رساله مجدّيه در انتقاد از روش سياسى ناصر الدين شاه و صدراعظم او را نقل مىكنيم : « . . . چند نفر صياد وحشى خصال شاه شكار ، قلب پادشاه را طورى صيد اراده و رأى خود گردانيده‌اند كه دقيقه‌يى نمىگذارند از گشتن صحرا و كوه و كشتن حيوانات تسبيحگو ، فارغ شود ، منتظرند شومى اين عمل كه قطعا موجب قطع نسل و كوتاهى عمر و شوريدگى بخت است اثر خود را ظاهر كند . شعر : درخت افكن بود كم زندگانى * به درويشى كشد نخجير بانى اگر بالفرض دو خبر در خاكپاى مبارك تصادف كند ، كه يكى حاضر بودن اسباب شكار جرگه باشد ، و ديگرى حاصل شدن يك امتياز عمده ، به استصواب همين صيادان آن اعتنا كه به خبر اول است به دومى نيست . عيب كارهايى كه مغاير مصلحت جهانبانى است و مخالف سليقهء جمهور ، به پرده‌پوشى و اغماض اين اشخاص از نظر پادشاه برخاسته و اتفاقات بديهى الضر به اشتباهكارى و آسانگويى در لباسهاى مستحسن جلوه مىكند . طبع ملوكانه را از مركز سلطنت و محل حل و عقد امور دولت به مرتبه‌اى متنفر كرده‌اند كه نهضت موكب همايون در نهايت شوق و چابكى است و معاودت با كمال سستى و اكراه . گويا اين صيادان را با دزدان ماليات ايران ، كه طالب بازار آشفته‌اند ، يك عهد و علاقهء باطنى است كه هر وقت استراحت پادشاه را در مركز سلطنت طولانى ديدند ، به آهوگردانى استادانه پادشاه را خواهى نخواهى به « دوشان تپه » حركت مىدهند تا امور سلطنت و ملكدارى خواب خرگوشى نمايد كه شيرازهء آن از هم بگسلد . . . جلوس رئيس كل « 1 » با شبكلاه و پوستين بر روى صندلى از دور فرياد مىزند كه : اى مردم ، از من چه مىخواهيد ؟ هيچ امرى از من متمشّى نيست ، جز اخذ بيزحمت ، كبر بيمعنى ، استغناى جعلى و استعفاى دروغى . پولى از مرحوم والدم پيش مردم است ، به عنوان قرض الحسن « 2 » ، جمع‌آورى مىكنم و زحمت را مىبرم و در اين اثناء چشم به راه و

--> ( 1 ) . صدراعظم ميرزا يوسف مستوفى الممالك آشتيانى . ( 2 ) . پدر آقا را نام حسن بوده ( ميرزا حسن ، مستوفى الممالك عهد فتحعلى شاه ) .